بنیاد1 یک سازه نیست و بنیاد حتی شالودهی یک
سازه هم نیست، بنیاد حتا یک مکان یا زمان یا محدودهای معین هم نیست. بنیاد نوعی
هستی خیالی در پناه واژگان ِ یک داستان طولانی است که تمامن از ذهن بر میآید.
بنیاد، یک نظام، و یا مجموعهای از نظامهای آرمانشهر، سازمان
یافته، توتالیتر و حتا پادآرمانشهر است که عمدتن ذهنی است. برای روشن شدن منظور
کلی، چند مثال میآورم:
- بنیاد آرمانشهر، آنگونه که بهشت در کتابهای مقدس به
نمایش در میآید. این بنیاد تمامن ذهنی نبوده، اما در آن تغییراتی به وجود آمده
است تا درک آن برای اقوام زمینی سادهتر باشد.
- بنیاد سازمان یافته، مانند برخی جوامعی که در داستانهای
فانتزی به آن اشاره میشود و در آن حکومتی سازمان یافته بر محدودهی داستان نظارت
دارد.
- بنیاد توتالیتر، آنگونه که در اغلب داستانهای فانتزی،
برخی از سایبرپانکها و... به نمایش در میآیند و حکومتها کاملن داستانی بنا شدهاند.
- بنیاد پادآرمانشهر، مانند برخی از پسارستاخیزها و
علمی-تخیلیهای کلاسیک، مانند 1984 ِ اورول و یا 451 درجهی فارنهایت ِ بردبری.
بنیادی که در این محدوده و در ادامه، به توضیح و تمثیل و
تفسیر آن میپردازم، تنها بخشی از این نظامهای عظیم و پیچیده را روشن میسازد،
چراکه که بنا کردن یک بنیاد نیازمند خلاقیت و قوهی تخیل بالا و هوشی سرشار است و
ذهنی چنین کامل، چنان نامحدود است که خارج از حوصلهی این مقاله و یا مکملهای آن
خواهد بود. اما به طور کلی تمثیلهای ایجاد شده میتواند بایدها و نبایدهای بنیاد
را مشخص کند.
تصور من این است که تا این بخش از مقاله، یک چراغ بالای
سرتان روشن شده و بالا و پایین پریدنش، مانند ذرتهای بودادهای است که یک خوراکی
فروش، در گوشهی یک پارک میفروشد. فرض کنید همان موقع یک پسر بچه که کلاه الیور
تویستی سرش است و در دست چپش یک فرفرهی بادی قرار دارد، جلوی بساط خوراکی فروش میایستد.
چون قدش خیلی بلند نیست، مجبور است رو نوک پنجهاش بایستد و به مرد بگوید:
«آقاااا، میشه یه ذره از این چسفیلا به من بدین؟»
مرد نگاهی به پسر بچه و چهرهی کودکانهاش میاندازد و بعد
به درون محفظهی شیشهای چرخش که ته آن، کمتر از سهم یک مشتری ذرت باقی مانده. یک
سلفون بر میدارد و محتویات محفظه را در آن خالی میکند و دست پسرک میدهد و میگوید:
«بیا عمو جون...» و بعد به پسرک نگاه میکند با خوشحالی پیش پدر بزرگش میرود که
روی یک نیمکت سبز رنگ نشسته. پیرمرد دستش را به نشانهی تشکر بالا میآورد و سری
تکان میدهد.
ذرت فروش هم با کفگیرش، مقداری ذرت خام را در ظرف فلزی و
سوراخ دار و در داری میریزد و روی گازش تکان میدهد، ذرتها هم از زور گرما، چنان
بالا و پایین میپردند و میترکند که انگار میخواهند با زور هم که شده، درپوش را
کنار بزنند. حالا آن چراغ، مانند همان ذرتهاست. بالا و پایین میپرد که انگار
موضوع براش کاملن روشن شده و میخواهد دهان صاحبش را باز کند و درآید که: «همهی
اینایی که گفتی همونهایی هستند که به آن میگوییم های-فانتزی، من دقیقن میفهمم
تو چی میگی و منظورت ساخت دنیای فانتزی است، مثل کاری که تالکین و ناک و آسیموف و
جردن و لوئیس کردند!» یکدفعه میترکد و نویسنده چنان با تعجب به نتیجهی هیجان
آنی ِ چراغ نگاه میکند که انگار یک دسته والکیری یا اصلن خود اُدین را دیده که
بالا و پایین پریده و ترکیده.
اما منظور من –نویسنده- اصلن این نبود. از نظر نویسنده، حتا
یک مورخ، و یا اصلن همین آقای مرادی کرمانی خودمان، یا رضا امیرخانی هم با به
تصویر کشیدن یک سری خرده نظامهای کوچک، موفق به ایجاد بنیاد شدهاند.
آن اول مقاله گفتم که بنیاد، یک شالوده و پی نیست. حالا میخواهم
یک نقضی برای حرف قبلیام بیاورم. این درست که بنیاد یک هستی کامل است، اما فیالواقع،
این بنیاد، چیزی است که دیگر نقشها و وقایع بر آن سوار میشوند و توسط این بنیاد
و نظامهای شکل گرفته در آن است که یک واقعه و یک دنیا شکل میگیرد. مثال میزنم:
تصور کنید شما نشستهاید و برنامهنویسی وب کردهاید. شما
کدها را نوشتهاید و این کدها را توسط یک سرور به یک وبسایت پویا تبدیل کردهاید.
اما تا زمانی که کاربران در آن شروع به کار نکنند و محتوا در آن رد و بدل نشود، عملن
وبسایتی وجود ندارد.
یا بگذارید بهتر بگویم، فکر کنید که بنیاد مانند یک الگوی
پیچیده و بسیار کامل است، اما چیزی نیست که تنهایی قابل خود نمایی باشد. باز هم
مثال میزنم:
شما نشستهاید، نوشتهاید و نوشتهاید و یک دنیا ساختهاید.
که در آن هر رودخانه و جنگل و کوهی جای خود را دارد و مردمش هم کار و شغل و زندگی
خود را دارند. این یک نظام کامل است و شما بنیاد را ساختهاید. اما فرض کنید در
این دنیا هیچ اتفاقی نیفتد. پس هیچ داستانی ایجاد نمیشود.
باز هم مثال میآورم: تالکین تمام آردا را با تمام جزئیاتش
ساخت. اما اگر ملکور منحرف نمیشد، هرگز داستانی ایجاد نمیشد، همه چیز به خوبی و
خوشی ادامه پیدا میکرد و داستان هیچگاه در خطی مستقیم پیش نمیرود. یا به عنوان
مثال، اگر سیلماریلها دزدیده نمیشد، الان کتابی به نام سیلماریلیون به وجود نمیآمد.
- آردا و ائا، اَزرات، نارنیا، دریایزمین، امپراتوری
کهکشانی و ...، هریک بنیاد هستند، اما مجموعهی داستانهای تالکین، وارکرفت،
داستانهای لوئیس، داستانهای دریایزمین و مجموعهی "بنیاد" آسیموف، یک
بنیاد نیستند، چرا که خط ماجرایی داستان جدا از بنیاد ساختاری ِ آن است.
در واقع نوعی اثر پروانهای باید به وجود بیاید تا در
بنیاد، داستان بسازد. برای همین است که هیچ نویسندهای آخرت را در داستانش به
تصویر نمیکشد. همه فقط شروع خوبیهای آن را مینویسند و خیلی ساده، با گفتن: «و
از آن پس همه چیز به خوبی و خوشی گذشت...» سر و ته قضیه را هم میآورند.
برای شروع، امیدوارم چیز مناسبی نوشته باشم و خلاف تمام
نوشتههای قبلیام، این یکی هیچ پی نوشتی ندارد و نخواهد داشت! چون تمام این پست
پی نوشتی بود برای فلسفهی وجودی اینجا و خود بنیاد.
ممنون
که تحمل کردید و تا آخرش را خواندید، اما این حتا اولش هم نبود!
1 Foundation

